تبلیغات
پایگاه تخصصی امام رضا علیه السلام - دلنوشته های شما برای آقا

پایگاه تخصصی امام رضا علیه السلام

Ir Upload

دلنوشته هایی برای آقا

دوستانی که میخواهند دلنوشته برای ما بفرستند میتوانند از بخش ارسال پیام به ما  استفاده کنند.

..................................

 یلدا بهرامی..

مولای من! تو را امام غریب می‌نامند، می‌دانم بد میزبانی بودند و در مهمان‌نوازی وفا نكردند.
مولای من! بعد از گذشت روزگار، حال تو میزبان ما هستی؛ تو میزبان گریه‌ها و نیازها؛ غم‌ها و دلتنگی‌های ما هستی.
تو كه غریبی را احساس كرده‌ای! حال غریبه‌ها به آستان كرم تو چشم دوخته‌اند و به دستان پر مهرت توسل كرده‌اند.
مولای من! می‌خواهم از زائرانی بگویم كه جاده به جاده و شهر به شهر گذشته‌اند تا نفسی مهمان شوند و از می عشق تو بنوشند.
مولای من! می‌خواهم از سنگفرش آستان مقدّست بگویم كه سجده‌گاه قدوم مهمانانت شده است؛ از كبوتران عاشقی كه گرداگرد حرم پاك تو می‌چرخند و تو را طواف می‌كنند؛ از نسیم بگویم كه بیرق گنبدت را بوسه‌اران می‌كند و عطر دلربای تو و اشك تمنای زائرانت را به اوج افلاك می‌برد.
مولای من! می‌خواهم از آسمان بگویم كه هر روز نه، هر ساعت نه، هر لحظه و ثانیه از تو جان می‌گیرد و در پیشگاه شكوه تو جان می‌دهد.
ای آفتاب مهربانی! می‌خواهم از خورشید بگویم كه هر طلوع با انوار خود به پنجره فولاد تو چنگ می‌زند و از ضریح تو نور می‌گیرد.
ای حجت خدا! خوش به حال جاده كه از قدوم زائرانت بغض تنهایی خود را می‌شكند و خاك پایشان را به سینه زخم‌آلود خود می‌زند كه عمری است از طواف تو جا مانده است.
خوش به حال رواق‌ها، درها و دیوارهایی كه از نفس مهمانانت پَِر می‌گیرند و به ضریح پاك تو می‌رسند.خوش به حال مناره‌ها وكاشی‌ها!
حال در آستانه سالروز طلوع جاودانه تو ای شمس‌الشموس، از راه دور به میعادگاه عاشقی تو چشم دوخته‌ایم تا از جام كرامتت جرعه‌ای بنوشیم.
ما را بی‌نصیب مگردان!

...........................................

پسرک تنها در پشت پنجره سرد خیالش نشسته بود و فکر می کرد
و با قد کوچکش هی به بیرون خم می شد و می ایستاد و اشک می ریخت
در همین اثنا بود که احساس که کسی بر خیالش می کوبد
باورش نمی شد آخر او مدت ها بود با این خیال می زیست و برای همین خیالش دیگر نا و توان نداشت تا نوری بر این رویا بتاباند و تاریک بود
باز هم پنجره به صدا در آمد و برخواست
آمد و بر شانه پسرک نشست و خندید
او کبوتر سفیدی بود که برای او پیامی آورده بود از فرسنگ ها دورتر
او خیال سرد پسرک را بر روی بالهایش نشاند و پرید
رفت مقابل حرم مولا
و هر دو با هم گفتند : السلام علیک یا غریب الغربا یا علی ابن موسی الرضا

 


محمد فاضلی


آخرین پست ها


آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :