در یزد مرد صالحی زندگی می كرد كه برادری داشت برخلاف خود بدكار واهل گناه كه دائم در حال آزار دیگران بو.د و مردم شكایت او را به نزد برادر صالح می بردند تا آن كه روزی برادر نیكوكار برای زیارت امام رضا(ع) با كاروانی عازم مشهد شد وقت حركت برادر بدكردار با اصرار خواستار همراهی با كاروان شد. برادر صالح زیر بار نمی رفت زیرا می ترسید برادرش درراه به آزار و اذیت زوار بپردازد اما بالاخره حریف او نشد و با هم عازم شدند اتفاقا حدس مرد نیكوكار درست درآمد زیرا برادرش هر روز با یكی مجادله می كردو كاروانیان را آسوده نمی گذاشت. اما برادر گناهكار در راه مریض شد و حالش رو به وخامت گذاشت و در نزدیكیهای مشهد از دنیا رفت برادر صالح او را غسل داد و كفن كرد و به مشهد برد و پس از طواف دور حرم رضوی او را در اطراف حرم دفن كرد در حالی كه بسیار نگران حال برادر گناهكارش پس از مرگ بود و بسیار مایل بود اوضاع او را در آن دنیا بداند.

به ادامه مطلب مراجعه کنید.

منبع:كتاب تحفه الرضویه /شیخ جلیل ملانوروز معروف به فاضل بسطامی

پس از سه شب برادر خود را در خواب دید در حالی كه حالش خیلی خوب بود با تعجب پرسید: تو كه در دنیا آن طور زندگی كردی چطور به این مقام رسیدی برادر مرده جواب داد:مرگ بسیار سختی داشتم و به محض جان دادند لباسم و جایگاهم و فضای اطرافم یك پارچه آتش بود و هر چه فریاد می زدم شما نمی شنیدید و اعتنایی نمی كردید و وقتی در تابوتم نهادید تابوتم پر آتش بود.وقت غسل دادن با خود گفتم شاید وقتی آب ریختند از این آتش خلاص شوم اما آبی هم كه بر من ریختند آتش شد كفن هم آتش بود وقتی مرا برای طواف به حرم می بردید هر كس را می دیدم التماس می كردم كه مرا از این آتش نجات دهید اما كسی متوجه من نبود وقتی به در حرم مطهر رسیدیم آتش ناپدید شد و من آسوده شدم دیدم كه حضرت امام رضا (ع) بر بالای قبر مطهر خود ایستاده و سربه زیر انداخته ابدا توجهی به من ندارند مرا یك دور طواف دادید وقتی به بالای سر رسیدم پیرمردی را دیدم آنجا ایستاده به من گفت: برو از امام بخواه كه تورا شفاعت كند تا این عذاب آسوده شوی چون این را شنیدم رو به امام رضا عرض كردم فدایت شوم مرا دریاب آن حضرت اعتنایی نفرمود دفعه دوم طواف هم همین حال تكرار شد دفعه سوم كه آخرین بار بود باز پیرمرد گفت: استغاثه كن كه اگر از حرم خارج شوی باز همان عذاب است و علاجی نداری گفتم :جواب مرا نمی دهند چه كنم پیرمرد گفت: آن حضرت را به مادرش خانم فاطمه زهرا(س) قسم بده چون این سخن شنیدم با گریه به امام عرض كردم فدایت شوم به من رحم كن و منت بگذار تو را به حق جده ات فاطمه زهرا صدیقه مظلومه قسم می دهم كه مرا مآیوس نفرما و بر من احسان كن و از در خانه خود مران تا امام رضا (ع) این سخن شنید مانند كسی كه بغض راه گلولش را گرفته باشد رو به من فرمود چه كنم جای شفاعت كه برای ما نگذاشته ای سپس دستان مبارك را به سوی آسمان برداشت و لبهای خود را به حركت در آورد گوی زبان به شفاعت گشود چون از حرم بیرونم آوردند از عذاب خبری نبود و مرا به این باغ نیكو آوردند.